بايد اعتراف كنم كه اسلام را از دوران انقلاب به بعد شناختم. با تحمل درد‌ها و آلام و سختي‌ها و شاهدي بر شهادت‌هاي بهترين برادرانم توانستم اندكي، اين قلب سياه و مكدر خود را با نور الهي و جلوه‌ها و آيات آن سرور و مولاي كربلا و با درس گرفتن از چهره‌هاي نوراني همسنگران شهيدم مقدار كمي موفق باشم، به توفيق خدا.

به اين مسئلة مهم هم واقفم كه ازدواج يك تكليف الهي است. مخصوصاً ما اولاد رسول الله(ص) كه بايد در تكثير و پرورش فرزنداني شجاع و عاشق شهادت و براي تداوم راه جد بزرگوار‌مان امام كربلا پيشتاز باشيم.

ولي نظر به اينكه با تجربة تلخي كه از ازدواج بعضي از برادران تاكيد مي‌كنم (بعضي از برادران ضعيف‌النفس)، همچون خود داشته و دارم، خوف آن داشتم كه با توجه به ايمان ضعيفم آن شور و هيجان حسيني مبدل به عشق ماندن و خواسته‌هاي دنيا و سستي در نيامدن به جبهه و عدم استقامت به بهانه‌هاي واهي و به اصطلاح شرعي گردد. بنابراين ازدواج براي من به جز روسياهي در پيش جدم حسين(ع) و ديگر شهداي هم‌پيمانم چيزي ديگر را برايم به ارمغان نمي‌آورد

و بايد بگويم كه اين روش و تصميم را توجيهي براي فرار از ازدواج قرار نداده‌ام، چرا كه اگر بعد از جنگ، خداي ناكرده زنده ماندم و باز مجبور به زندگي شدم، در اولين فرصت به اين تكليف الهي مي‌پردازم.

(قسمتي از وصيت نامه سردار شهيد سيدحميد ميرافضلي)